و من ان شعر بلندی که به آخر نرسید

 

امروز چهارمین پنجشنبه بعداز اون شب استش.
بغیراز ساعتی بعد اون حرفاش که یکم بی صدا از چشام اشک اومد اون گریه ای که باید ازم سر نزد.
امروز گریه کردم از ته دل هق هق طور .اینگاری بالاخره فهمیدم چی شده.اینگار فهمیدم تموم شده.
امروز گریه کردم از اون گریه ای که اخرین بار یادم نمیاد کی؟ مرگ مادر حورا؟ اون گریش جنسش دلتنگی بود. مرگ الف ؟ عجیب ترین بود.شاید برای همون روزا بود اخرینش...
فکر کنم وقتشه دیگه ازینجا برم.شاید دوره جدید زندگیم بالاخره شروع شده .نمیدونم ....
کلی اهنگن که میتونن وصل شن به این لحظه . کلی اهنگن که منن ولی مگه مهمه چی گوش میدادم این روز ها؟
شاید پاک کنم این پست رو کی میدونه ؟ همونجوری که صبح پاشدم خوشحال ترین بودم .عکسش رو دیدم بلاتکلیف ترین بودم و بعد فکر اینکه برم نمایشگاه داشت مغزمو سوراخ میکرد چی شد یهو اشکم زد بیرون ...
چقدر دوست دارم مفصل تر بنویسم چقدر دوست دارم مبهم تر بنویسم.چقدر دوست دارم اینم نباشه حتی... 

چی بگم والا

fly me to the moon

 

دیروز قرار بود میم ح رو ببینم .رفیق ریزه میزه ِ کیوتم. خاله فرشته اینا اومدن شام خونمون و حسام هم بود.نگاهش میکردم فکر میکردم چقدررر بهش میاد که رو کشتی کار کنه.چقدر کارش مناسبشه.چقدر تغییر کرده.قبلا خیلی اروم بود یهو یه حرفی میزد میترکوندمون از خنده.الان تو جمع بود حرف میزد بحث پیش می اورد با اعتماد بنفس چقدر محیط تاثیر گذاشته بود روش.
خلاصه تازه رسیده بودن که رفتم بیرون و همو دیدیم و قبلش یه نم بارونی زده بوددکه حسابی خیابونا دلبر شده بودن.قرار شد بریم کتابفروشی تازه افتتاح شده که از قضا برای معلم سابقش بود.خیلی جای دنجی بود تو مسیر دانشگاهمم استش. 
رفتیم دررادامه خیابون مورد علاقم و از تو پارک قرار شد بریم مطهری که خب اصولا شبا من نمیرم پارک ولی خیلی قشنگ بود زمین خیس و نور برگ ها و تاریکی و یه حس و حال خاصی داشت .داشت حرف میزد و گوش میکردم .سگ دیدیم داشتم سکته میکردم.دیگه بخاطرش به راهم ادامه دادم .هی میگفت فقط جیغ نزن و ندو :))
برام پیکسل اورده بود و من ذوق ذوقی بودم براش.رفتیم چایی خریدیم نشستیم میخوردیم.تکیه داده بود به این گلدون های درخت توشونه.من نشسته بودم رو این دایره ای ها زل زده بود بهم خندم میگرفت :)) یهو دیدم شت. مسیح داره رد میشه :/// مارو ندید ولی ناخوداگاه پریدم :)) نمیدونم چه حکمتیه هروق باهاشم مسیح رو میبینیم :)) یعنی طفلی بعد نمایشگاه هلک هلک هربار میاد اینجا :/ دهنش سرویس شد که.
باهام تا کوچمون اومد .موهای جادویی داره قرار بود بهم بریزمشون.بعد نمیدونم چرا خجالت کشیدم زیاد دلم نیومد:)))) اخههه مو اینقدررر انعطاف پذیر و نرم؟:/

اومدم خونه دیدم پ اس داده که اینقدر با پسرا نپر :)) مارو دیده بود تو راه 

 

من یادم رفته بود لذت دوست داشتن رو.اینکه باهاش حرف بزنی قرار بذارین برین بیرون معاشرت کنین .خیلی کیف داره خیلی.خیلیییی وقت بود ازش بی بهره بودم .چقدر نیاز دارم .

+دیروز تو غرفشون برنامه کتاب ارغنوان بود .بعد خانومه یسری عکس گذاشته کنار هم.یه دختره استش یه سلفی دوتایی داره یه عکس دیدم ایتش که همون دختره و نویسنده و مسیح. مسیح لبخند زدهههه.مسیحی که از عکس فراریه.از طرفی دختره یکم شبیه یکی از فالویینگای مسیحه که فامیلشونه.نمیدونم :( نمیدونم :( نمیدونم :(

 

"تو"
خواستنى ترين دست نيافتنىِ اين شهرِ شلوغى

#علي_قاضي_نظام

 

ادامه نوشته

صبح میشه این شب

 

 

باید برم حموم لاکمو با مشقت پاک کنم  ظرفا رو بشورم وسائلمو جمع کنم اتاقمو جمع و جور کنم تا سه و ربع خودمو برسونم جلو خونه مائده اینا. یه دنیا درس نخونده دارم.یه حال گرفته و یه هوایی که بشدت میباره.داده ها رو چه کنم ؟ ارائه دوشنبه چی...

کاش زودتر دو هفته پیش رو تموم شن من یه نفسی بکشم.حالم داره بهم میخوره دیگه.

ناهارم نخوردم هنوز وقتم نمیشه. :| 

 

+دلم پیش رفیق مریضمه.گوشیشو خاموش کرده دیگه هیچ ازتباطی نداریم حتی نمیدونم کجا هست... یعنی الان باید باور کنم مرده؟ 

 

++اینجا تنها جاییه که اینا رو مینویسم وهیچکی خبرشونو نداره جلو همه هرجا میگم میخندم از درون دارم متلاشی میشم...

به وقت هفته پیش

 

سه شنبه هوا بارونی بود و ظهر راه افتادیم سمت کاشان .ترافیک خیلی شدیدی بود از تهران تا قم همین باعث شد که دوازده شب برسیم تازه. رفتیم دیدیم اونایی که قبل ما تو خونه بودن به خیال اینکه ما امشب نمیایم امشب هم موندن.اینجوریه که اونا میرن تعریف میکنن از خوش شانسیشون که اره یه شب دیگم شانسی موندیم ما میگیم از خستگی و خشک شدگیمون.
خلاصه صبح ساعت نه رفتیم خونه هه و داشتیم جایجا میکردیم که خاله اینا هم رسیدن.ده نفری بودیم و دوتا ماشین
خونه خیلی گوگولی بود حیاطش.
اون روز رفتیم مرنجاب .چهل کیلومتر مسیر مواج و سنگی رو گذروندیم توراه دو قسمت تپه های شنی رو رد کردیم ولی از بس همه گفته بودن روبه رو کاروانسرا رفتیم اونجا ولی اونجا یکم باز پوشش گیاهی بود دیگه ما بچه ها کلی رفتیم پایین یکم کم شد. از عجیب ترین صحنه هایی که اولش دیدم هم سمت چپمون بود که سایه ابرا رو شن های اون قسمت دور افتاده بود بعد دریاچه نمک یه ترکیب عجیبی رو از دور تشکیل داده بودن.خود کویر؟ شگفت انگیز و نفس بند اورنده... اون حجم تک رنگی واقعا منو تو رویا میبرد... غیرقابل توصیف استش.
فرداش رفتیم حمام اقاخان و خانه عباسیان یا عباسی یادم نیست که خیلی دوسش هم داشتم.کلی هم خندیدیم که چطوری اینا خونه رو یاد میگرفتن به این نتیجه رسیدم که اینجوری بود خونه هاشون که خانوما بیرون نمیتونستن بیان :| هم راه خروج معلوم نبود هم دنبال یه بچه بری از پای در میای یا اینقدر دور خودت میپیچی که تهش باید گوسه اتاق یا تو سرداب بخوابی :/ اگه خونه من اینجوری بود هماره گم میشدم تهش میرسیدم به اون بخش که مهمونا میموندن با اونا خارج میشدم :)) فک کن بچت تو خونه گم بشه همونجوری برا خودش بزرگ شه بعد یهو همو ببین چه فیلم هندی بشه:))) باید یه نشانی به نظرم میبستن در کودکی به بچه ها.
خانه طباطبایی ها و حموم میراحمد یا یه اسم دیگه کلا هم رفتیم.بعد دیدیم حمام فین شلوغه رفتیم سراغ شهر زیر زمینی نوش اباد.
همه جا اصولا ورودی شماره یک اصلیه اینجا شماره دو اصلی بود :)) اینم خیلییییی فوق العاده بود البته من داشت دیگه اشکم از برای جای تنگ و ترسم در میومد که یه اتاق طور کوچکی بود هیچ کی نیومد پیشم یکم بهتر شدم . :/
برگشتیم فین ولی ده دقیقه بود بسته بودن که دیگه کلا موند برا فردا صبحش قبل رفتن یسر بریم.نفر اول رفتیم داخل کلی مسخره بازی در اوردیم:))  هر کی از کنارمون میرفت میخندید دیگه.اون روز دومم بعد ازاولین جایی که دیدیم داداش فاز تورلیدری برداشت با لهجه گیلکی انگلیسی حرف میزد قیافشو یجور کرده بود بعد دوتا خارجیا بودن که قاطی ما داشتن راه میمومدن میخندیدن:)) ترکیده بودیم کلا :))
اون روز صبح به لطف پسرخاله عزیز منو زهرا هم بالاخره با بدنی پر ویروس و حال مریض برگشتیم.اونا رفتن کرج ما اومدیم که بیایم خونه.ناهار رفتیم قزوین جان:ایکس یه رستوران بانمک هم رفتیم هوژان اسمش بود فکر کنم...

موووج دار رگه دار سفید بلندمو(هفت تامام)

 

 

محو چشمان تو بودم که به دام افتادم
صید را زنده گرفتی و به کشتن دادی

#مولانا

ادامه نوشته

گرچه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت

 

چقدر حالم بده.چقدر ننوشتم این روزا رو :(

ادامه نوشته

چرا سیزده ابان انتخاب کردم واقعا :))

 

صبح تو کوچه دیدم که یهو از ماشین پیاده شد .سوییشرت سرمه ای قشنگشو پوشیده بود . من وسطای کوچه بودم چندین بار تا برسم سر کو و این بره داخل برگشت نگاه کرد حتی قبل از اینکه بره تو.کلا حالم گرفته شد رفتم جانبازان منتظره مائده که بیاد.بهش گفته بودم که بریم لاهیجان دوستمو ببینیم. خلاصه رسیدیم با مکافات اونجا پیش زهرا مثل اینکه واقعا تونستم سوپرایزش کنم :)) انتظار نداشت زهرا رو ببینه. نون خامه ای گرفته بودیم جای کیک چون خیلی دوست داره یکم دور زدیم رفتیم از پله ها بالا اونجا نشستیم تو یه کنجی.اهنگ غمگین میذاشت منو زهرا میرقصیدیم جو میدادیم بعد شاد که میذاشت نمیدونم چرا حرکتی نمیزدیم تو خودمون میرفتیم :)) 
اومدم خونه دیدم سفارشم از دردونه رسیده .وقتی وا کردم دیدم سه تان درحالی که من دوتا سفارش داده بودم ناممو که خوندم دیدم نوشته که میخواسته یه کار بسازه نشد بجاش یکی دیگه یادگاری داد :(( فکر کنم اونی که نشد همونی بود که دوست داشتم و گفته منقرض شدن بوده. اونی که داده اون یکی مدلی بود که قیمت کرده بودم .اینقدرررر جیگرن اینقدر نازن و شیفشون شدم دوست دارم بخورمشون .

 

با یاداوری هفته پیش همین ساعت دقیقا همون سطح استرس در من جاری میشه :( 

نقشی که ان نمیرود از دل نشان توست

 

اینکه چی شد چی نشد خیلی مفصل شده از طرفیم فکر نکنم هیچوقت جزئیاتش یادم بره ولی مینویسم یه روز .این روزا بیشتر یهو دلم خالی میشه تنم یخ میکنه بعد قلبم مچاله میشه توش خون جمع میشه که مستقیم میفرسته تو کله ام...