و من ان شعر بلندی که به آخر نرسید
امروز چهارمین پنجشنبه بعداز اون شب استش.
بغیراز ساعتی بعد اون حرفاش که یکم بی صدا از چشام اشک اومد اون گریه ای که باید ازم سر نزد.
امروز گریه کردم از ته دل هق هق طور .اینگاری بالاخره فهمیدم چی شده.اینگار فهمیدم تموم شده.
امروز گریه کردم از اون گریه ای که اخرین بار یادم نمیاد کی؟ مرگ مادر حورا؟ اون گریش جنسش دلتنگی بود. مرگ الف ؟ عجیب ترین بود.شاید برای همون روزا بود اخرینش...
فکر کنم وقتشه دیگه ازینجا برم.شاید دوره جدید زندگیم بالاخره شروع شده .نمیدونم ....
کلی اهنگن که میتونن وصل شن به این لحظه . کلی اهنگن که منن ولی مگه مهمه چی گوش میدادم این روز ها؟
شاید پاک کنم این پست رو کی میدونه ؟ همونجوری که صبح پاشدم خوشحال ترین بودم .عکسش رو دیدم بلاتکلیف ترین بودم و بعد فکر اینکه برم نمایشگاه داشت مغزمو سوراخ میکرد چی شد یهو اشکم زد بیرون ...
چقدر دوست دارم مفصل تر بنویسم چقدر دوست دارم مبهم تر بنویسم.چقدر دوست دارم اینم نباشه حتی...
چی بگم والا